یادداشتهای یک ذهن ناقص

تشنه یک جرعه دانایی ام

آرزو

نگاهم نگاه تو را آرزو می کند
درونش ره ماه را جستجو می کند
ز مهرت چه در ساغرش ریختی
که اینگونه دل زیر و رو می کند
به هر تار گیسوی زنجیری ات
چرا خفته در حبس خو می کند
چه رازی است در خنجر ابروان
که دل شاد از او گفتگو می کند
کدامین لب لعل فرزانگان
می ناب او در سبو می کند
بپرسیدش آن زخمی هر نگاه
چه فرزانه ای زخمهایش رفو می کند
بیابان حسرت چه راهی است راست
که گمگشته رو سوی او می کند
شود روشن آن بخت تاریک من
چو پرده ز مهتاب رو می کند

سینا برادران سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ 10:33

حرف های خودمانی من و خدا

خدایا سلام! خوبی؟ کیفت کوکه؟

خدایا امروز تو تنهایی های خودم و محمد یک چیز را فهمیدم. فقط همین یک دعا مستجاب بشه کافیه. بقیه اش حاشیه است.

خدایا فقط همین: اهدنا الصراط المستقیم

خدایا کافیه راه درست را نشونمون بدی. اونوقت همه چیز درست میشه. هم انتخاب هامون، هم زندگی هامون، هم حرف هامون.... هر چی که فکرش را بکنی.

خدایا راه درست را نشونمون بده.

مثل وقتی که به دل مادر موسی انداختی که نوزادش را به آب بندازه.

مثل وقتی که به نوح گفتی وسط بیابون کشتی بسازه.

یا به ابراهیم گفتی زن و بچه اش را وسط بیابون رها کنه.

خدایا ما نه معرفت ابراهیم را داریم، نه صبر نوح را و نه توکل مادر موسی را.

خودت می دونی با یک غوره سردی می کنیم و با یک مویز گرمی. خودت می دونی خواسته هامون حد ندارد. خودت بهتر به ذات داغونموم آگاهی. خیلیم بنده های خوبی نیستیم.‌فقط وقتی یادت می کنیم که کار داریم و الا بیشتر وقت ها مصداق همون لربه لکنود هستیم.

خدایا تو کمکمون کن، اما امتحانمون نکن. همین طوری ما را قبول کن.

خدایا اگر گناه کردیم ببخش و اگر تکرار کردیم بگذار بحساب امیدمون به لطفت.

خدایا اگر کمکمون نکنی ما امید میشیم و اونوقت برای خودت بده. افت داره پشت سرت بگند که این بندت چیزی می‌خواست و تو بهش ندادی.

خدایا هیچ خیری تو مریضی نیست پس همه مریض هات را شفا بده.

خدایا اگر چیزی نمی دی حداقل معرفتش را بهمون بده. می دونم بهترش را برامون کنار گذاشتی تا بوقتش بدی.

خدایا خسته ام، به اندازه یک چای مهمونمون کن. یکم بشین اختلاط کنیم. یک چیزی بگو دلمون وا شه، آروم بگیره...

خدایا خیلی دلم برات تنگ شده. قدیم ها بیشتر بهمون سر می زدی، بیشتر هوامون رو داشتی.

نمی دونم سر ما شلوغ شده یا تو بی وفا شده ای. بیا پیش ما. دلم تو را می‌خواد.

سینا برادران جمعه سیزدهم تیر ۱۴۰۴ 13:27

تعطیلات خود را چگونه گذراندید

آخ که چقدر کسل کننده شده این تعطیلات. هیچ چیز بوی هیچ چیزی نمی دهد. آن قدیم ها ماه رمضان بوی رمضان داشت و عید بوی عید. با هم که قاطی می شدند بوی هردو می گرفت. یادم هست که شب ها بعد از افطار پدرم به عید دیدنی می رفتیم. سیزده بدر هم تا ظهر می رفتیم تا روزه پدرم نشکند. مادرم هم که بچه بغل نمی توانست روزه بگیرد.

امسال هم نوروز با رمضان مصادف بود. اما نه بوی عید می آمد و نه بوی رمضان. یا ما کر بو شده ایم یا اینکه هر چیزی بوی خود را از دست داده. آن قدیم سینی های زولبیا بامیه روی پیشخوان بقالی ها خودش کلی معنا داشت. روزه هایمان هم روزه بود. صدای ربنای شجریان که می آمد به خود می گفتیم خدایا قبول کن و تصور می کردیم که روزه هایمان مورد قبول قرار گرفته. خرما و آب جوش قبل از افطار گویی سنتی تغییر ناپذیر بود که نمی شد از آن چشم پوشید و حلوا... حلوا... حلوا... آخ آخ. یک شب حلوا بود، یک شب شله زرد. بعد هم سریال های رمضانی که حتماً یکیشان سوری بود. سرای ابریشم. بابام عاشق این سریال بود... نمی دانم از سریال خوشش می آمد یا آن بازیگر مو بورش. تا افطاب بخوریم و رویش چای بنوشیم دو سه تا فیلم دیده بودیم. سحرها هم برای خودش حال و هوایی داشت. باید حتماً بیدار می شدیم. مگر می شد کته سحری را نخورد. گویی اگر نمی خوردیم روزه آن روزمان قبول نبود و بعدش تلاوت قرآن با صدای «محمد صدیق منشاوی». ما که می خوابیدیم اما پدرم می نشست به خواندن قرآن.

عید هم حال و هوای خودش را داشت. از 2 هفته قبل از عید هوا سبک می شد. در خیابان ها بسان آبی که به لانه مورچه ریخته ای آدم ها در هم می لولیدند و از این مغازه به آن مغازه. چه هیجانی داشت. همه چیز بوی نویی می داد. پدر در حالی که دستمالی بسر بسته سقف ها را با جارو تمیز می کرد و مادر دل و روده کابینت ها را بیرون می ریخت. آخرین مرحله خانه تکانی شیشه ها بودند که باید پاک می شدند و عید و هیاهوی مهمانی ها. عین حمام زنانه همه با هم حرف می زدند.

امسال بخاطر ماه رمضان هفته اول نرفتیم. البته کار هم داشتم و باید نیمه اول تعطیلات آماده می بودیم. هفته دوم آماده رفتن شدیم. به مادرم گفته بودم دلم حلوا می خواهد. نماز ظهر را خوانده و نخوانده راه افتادیم و به جاده زدیم. هوا عالی بود. به اصفهان که رسیدم تازه حال و هوای عید بسراغم آمد. بر خود لعنت می فرستادم که چرا شهر به این زیبایی را رها کرده ام و در تهران همچون سگ زندگی می کنم. جای زیادی نرفتیم. خانه خواهرانم رفتیم و شبی هم مهمان باجناق بودیم. خوش گذشت.

سال تحویل به رسم هر سال به گلستان شهدای تهران رفتیم. مشغول بازی با بچه ها بودم که از دور چهره آشنایی دیدم. محسن رضایی بود. ساده و بی همراه و خدم و حشم. فقط با 2 نفر جوان که گویا محافظانش بودند. سلام و علیکی کردیم. به سرعت دور شد. گویا دنبال قبر خاصی می رفت. شاید هم دلش برای دوستان قدیمش تنگ شده بود.

چقدر من این شهدا را دوست دارم. از خودمان بودند. ساده آمدند و ساده رفتند. منت هم سر کسی نگذاشتند و همواره اعتقاد داشتند از سر وظیفه بوده. روح همه آنها شاد و همایون باد و در بهشت برین در آرامش باشند.

سینا برادران سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۴ 14:56

سال بی بار

دیروز در مسیر باشگاه به ۴ سال گذشته می اندیشیدم. هیچ دستاوردی نداشته ام. حس بدی پیدا کردم. هیچ چیز جدیدی یاد نگرفته ام. هیچ قدمی رو به جلو بر نداشته ام. بدم می آید یکجور بمانم.

سینا برادران دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ 22:14

زادروز معین

29 دیماه زادروز معین هنرمند بزرگ ایرانی است. از کودکی با ترانه های او خاطرات بسیاری دارم. از بی بی گل گرفته تا نشست موهاشو شونه کرد. یک دایی دارم که هر روز عاشق می شد. گویا برای او عشق در صدای معین طنین انداز می شد. برای همین همواره کاست های او را با صدای بلند گوش می کرد و مادربزرگ هم با دک و دهان کج و معوج سری از حسرت تکان می داد و بر شل مغزی پسرش تأسف می خورد. گذشت و گذشت... الان دایی من 2 تا نوه دارد و مادربزرگم هم ماه هاست به زیر خاک رفته. اما معین همچنان با همان صدای گرم، گرمابخش زندگی های ماست. هرگاه ترانه های او را می شنوم قلبم رقیق می شود.

بمانی برایمان معین!

سینا برادران جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳ 13:7

فریبنده و فریبا

هستی فریبنده، فریبا که نیستی

مستی بلی، واله و شیدا که نیستی

بی هیچ منتی شده ای غمگسار ما

از جنس آدمی، آهن و خارا که نیستی

رویت اگرچه زرد نمودست روی ما

ماهی درخشنده و مهسا که نیستی

هستی همیشه در همه احوال چون نفس

راح روان بلی، رهزن دلها که نیستی

هر شب به راه منبر و محراب می روی

شیخ است راهبرت، عارف صنعا که نیستی

جانم به قربانگه جانانه ات فدا

در دل همی روی و همینجا که نیستی

گرد حریم قدسی جانان نبرده راه

جان بخشی و بانگ مسیحا که نیستی

دریای غم شکاف می خورد از بوسه لبت

نی از عصا، آن ید بیضا که نیستی

تا بنگری و ببینی که چه کردی به حال ما

جانم به جان شد و به تماشا که نیستی

سینا برادران یکشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۳ 21:25

حسرت های زندگی

در مملکتی زندگی می کنیم که وقتی به گذشته 50 سال پیشش می نگری گویی آینده آن را می بینی. خدا رحمت کند مرحوم دکتر جواد طباطبایی را با آن نظریه زوال اندیشه سیاسی در ایران اش. می ترسم با این دست فرمان که محمد الجولانی در سوریه می رود چندی دیگر بجای حسرت ترکیه، حسرت سوریه شدن را بخوریم. امروز در اخبار آمده بود که با سقوط اسد ارزش پول سوریه 45 درصد افزایش یافته. امیدوارم گروه های قدرت در سوریه به راهکاری برای برقراری نظم محدود پایه دست یابند و آنگاه است که در سایه ثبات آن می توانند برای آینده این کشور تصمیمگیری کنند.

سینا برادران یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ 16:49

داستان یک سقوط

صبح یکشنبه از خواب برخواستم. حمام نرفته عازم محل کار شدم. هوا بشدت آلوده بود؛ با این حال چون زود از خانه بیرون زده بودم پیاده تا سر کار رفتم. هنوز در اتاقم را باز نکرده بودم که همکارمان را دیدم. گرم صحت بودیم که گفتم بروم ببینم اسد چکار کرده گفت: مگر خبر نداری؟ همان دیشب فرار کرد. تعجب کردم. همیشه از اخبار عقبتر هستم. هیچی نشستم و اخبار را مرور کردم. واقعا تمام شده بود. کاش این کار را 11 سال پیش کرده بود. حداقل با خوشنامی رفته بود. تا عصر همه اخبار بر گرد همین داستان می گشت. در مسیر بازگشت از بازار رد می شدم. همه حرف از سقوط اسد می زدند. گویی داستانی برای استمنای ذهنی یافته بودند. شاید هم آرزوهای خود را در قالب داستان اسد می دیدند. اما در همه 2 چیز هویدا بود؛ یکی خوشحالی از رفتن اسد و دیگری شکست در راهبرد ایران. در سال 1403 چه رویدادها که به چشم ندیدیم. یاد اوایل خرداد می افتم. مردم اینقدر که درباره اسد حرف می زدند درباره مرگ ابراهیم چیزی نمی گفتند. گویی برایشان اهمیتی نداشت. این واقعاً خطرناک است. جامعه سفره اش را از حکومت جدا کرده و کاری به کارش ندارد. در این 42 سال عمری که از خدا گرفته ام چه مستبدانی که سقوط کرده اند و چه رویدادهایی که اتفاق نیفتاده. دوران پر آشوبی است. خداوند نگهدار ایران چشم آبی و مو طلایی ما باشد.

سینا برادران دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳ 13:47

سروها ایستاده می میرند

شهید محمد مهدی شاهرخی فر

حاضر!

شهید حمزه جهاندیده

حاضر!

شهید سجاد منصوری

حاضر!

شهید مهدی نقوی

حاضر!

مرگا به من که با پر طاووس عالمی...

یک موی گربه وطنم را عوض کنم.

سینا برادران یکشنبه ششم آبان ۱۴۰۳ 14:47
درباره من
یادداشتهای یک ذهن ناقص ستیز من با نادانی است. اما برای جنگ با آن شمشیر نمی کشم. چراغ می افروزم. (زرتشت)
امکانات وبلاگ
© یادداشتهای یک ذهن ناقص