یادداشتهای یک ذهن ناقص

تشنه یک جرعه دانایی ام

راز چسب گوشه آینه

امشب برای خواهرم درد دل می کردم. گفتم از دل برود هر آنکه از دیده برفت. گفت اینطور نیست. یکبار محمد صالح صورتش را به آینه قدی خانه مادرم چسباند و جای بینی و لب های او روی آینه ماند. مادرم بایک تکه چسب 5 سانتیمتری آن قسمت آینه را پوشاند تا اثر لب و بینی محمدصالح پاک نشود و هر وقت دلش برای محمد تنگ شد به آن نگاه کند. این چسب 2 سال روی شیشه ماند تا ما بازگشتیم.

به اندازه یک لیوان اشک ریختم.

مامانم مامانم مامانم! چقدر خوبه که تو را دارم.

سینا برادران دوشنبه هفتم آذر ۱۴۰۱ 21:3
درباره من
یادداشتهای یک ذهن ناقص ستیز من با نادانی است. اما برای جنگ با آن شمشیر نمی کشم. چراغ می افروزم. (زرتشت)
امکانات وبلاگ
© یادداشتهای یک ذهن ناقص